گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۹۹

رشته بگسیخت نفس زیر و بم ساز نماندگوش ما باز شد امروز که آواز نماند
واپسی بین‌ که به صد کوشش ازین قافله‌هابازماندن دو قدم نیز ز ما باز نماند
ترک جرأت‌ کن اگر عافیتت می‌بایدآشیان در ته بال است چو پرواز نماند
ساز اظهار جز انجام نفس هیچ نبودخواستم درد دلی سرکنم آغاز نماند
شرم مخموری‌ام از جبههٔ مینای غرورعرقی ریخت که می در قدح راز نماند
با همه نفی سخن شوخی معنی باقیستبال و پر ریخت گل و رنگ ز پرواز نماند
غنچهٔ راز ازل نیم تبسم پرداختپردهٔ غیر هجوم لب غماز نماند
سایه از رنگ مگر صرفهٔ تحقیق بردهرچه ما آینه‌کردیم به پرداز نماند
موج ما را زگهر پای هوس خورد به سنگسعی لغزید به دل‌گرد تک وتاز نماند
بیدل این باغ همان جلوه بهار است اماشوق ما زنگ زد آیینهٔ‌گداز نماند