غزل شمارهٔ ۱۲۹۶
در گلستانی که چشمم محو آن طناز ماندنکهتگل نیز چون برگ گل از پرواز ماند
بسکه فطرتها بهگرد نارسایی بازماندیک جهان انجام، خجلتپرور آغاز ماند
نغمهها بسیار بود اما ز جهل مستمعهرقدر بیپرده شد در پردههای ساز ماند
حسندر اظهار شوخی رنگتقصیری نداشتچشمها غفلت نگه شد جلوه محو باز ماند
این زمان، حسرت، تسلیخانهٔ جمعیت استبیخیالی نیست آن آیینه کز پرداز ماند
نقش نیرنگ حقیقت ثبت لوح دل بس استشوق غافل نیست گر چشم تماشا باز ماند
جوهر آیینهٔ من سوخت شرم جلوهاشحیرتی گل کرده بودم لیک محو ناز ماند
عمرها شد خاک بر سر میکند اجزای منیارب اینگرد پریشان از چه دامن باز ماند
شعلهٔ ما دعوی افسردن آخر پیش بردبرشکست رنگ بستم آنچه ازپرواز ماند
صافی دل شبههٔ هستی به عرض آوردن استعکس هرجا محو شد آیینه از پرداز ماند
جاده سرمنزل مقصد خط پرگار داشتعالمی انجامها طیکرد و در آغاز ماند
یار رفت از دیده اما از هجوم حیرتشبا من از هر جلوهای آیینهداری باز ماند
خامشی روشنگر آیینهٔ دیدار بودبا سواد سرمه پیوست آنچه از آواز ماند
ازگداز صد جگر اشکی به عرض آوردهامبخیهای آخر ز چاک پردههای راز ماند
بیدل از برگ و نوای ما سیهبختان مپرسروزگار وصل رفت و طالع ناساز ماند