گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۹۵

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ازماند۱۱ بیت
از دلم‌بگذشت و خون‌در چشم حیرت‌ساز ماندگرد رنگی یادگارم زان بهار ناز ماند
پیش از ایجاد توهم جوهر جان داشت جسمتا پری در شوخی آمد شیشه از پرواز ماند
کاروان ما و من یکسر شرر دنباله استامتیازی دامن وحشت‌گرفت و باز ماند
شمع یک‌رنگی ز فانوس خموشی روشن استنیست جز تار نفس چون ناله از آواز ماند
امتیاز گوشه‌گیری دام راه کس مبادصید ما از آشیان در چنگل شهباز ماند
حلقهٔ سرگشتگی دارد به‌ گوش گردبادنقش‌پایی‌هم‌گر از مجنون به‌صحرا باز ماند
کیست در راهت دلیل ‌کاروان شوق نیستناله بال افشاند هرجا طاقت پرواز ماند
داغ نیرنگ وفا را چاره نتوان یافتنجلوه خلوت‌پرور و نظاره بیرون‌تاز ماند
تا به بیرنگیست‌سیر پرفشانیهای رنگیافت انجام آنکه سر در دامن آغاز ماند
صیقل تدبیر برآیینهٔ ما زنگ ریختشعلهٔ این تیغ آخر در دهان‌گاز ماند
یاد عمر رفته بیدل خجلت بیحاصلی‌ستباز پیوستن ندارد آنچه از ما باز ماند