غزل شمارهٔ ۱۲۹۱
طالعم زلف یار را ماندوضع من روزگار را ماند
دل هوس تشنه است ورنه سپهرکاسهٔ زهر مار را ماند
نَفسِ من به این فسرده دلیدود شمع مزار را ماند
بسکه بیدوست داغ سوختنمگلخنم لالهزار را ماند
خار دشت طلب ز آبلهاممژهٔ اشکبار را ماند
نقش پایم به وادی طلبتدیدهٔ انتظار را ماند
عجزم از وضع خود سری واداشتناتوانی وقار را ماند
یار در رنگ غیر جلوه گر استهم چو نوری که نار را ماند
جگر چاک صبح و دامن شبشانه و زلف یار را ماند
عزلت آیینهدار رسواییستاین نهان آشکار را ماند
نیک در هیچ حال بد نشودگل محال است خار را ماند
با دو عالم مقابلم کردندحیرت آیینهدار را ماند
مایهٔ بیغمی دلی دارمکه چو خون شد بهار را ماند
هر چه از جنس نقش پا پیداستبیدل خاکسار را ماند