غزل شمارهٔ ۱۲۹۰
دل به قید جسم از علم یقین بیگانه ماندکنج ما را خاک خورد از بسکه در ویرانه ماند
سبحه آخر از خط زنار سر بیرون نبرددرکمند الفت یک ریشه چندین دانه ماند
در تحیر رفت عمر و جای دل پیدا نشدچون کمان حلقه، چشم ما به راه خانه ماند
شور سودای تو از دلهای مشتاقان نرفتعالمی زین انجمن بر در زد و دیوانه ماند
مدتی مجنون ما بر وهم وظن خط میکشیدطرح آن مسطر به یاد لغزش مستانه ماند
در خراباتی که از شرم نگاهت دم زدندشورمستی خول شد وسربرخط پیمانه ماند
ساز عمر رفته جز افسوس آهنگی نداشتزان همه خوابیکه من دیدم همین افسانه ماند
شوخ چشمان را ادب در خلوت دل ره ندادحلقهها بیرون در زین وضع گستاخانه ماند
دل فسرد و آرزوها در کنارش داغ شدبر مزار شمع جای گل پر پروانه ماند
آخرکارم نفس در عالم تدبیر سوختهرسر موییکه من تک میزدم در شانه ماند
حال من بیدل نمیارزد به استقبال وهمصورت امروز خود دیدم غم فردا نماند