غزل شمارهٔ ۱۲۹۲
موجگل بیتو خار را ماندصبح، شبهای تار را ماند
به فسون نشاط خون شدهامنشئهٔ من خمار را ماند
چشم آیینه از تماشایشنسخهٔ نوبهار را ماند
زندگانی وگیر و دار نفسعرصهٔ کارزار را ماند
گل شبنمفروش این گلشنسینهٔ داغدار را ماند
چند باشی ز حاصل دنیامحو فخریکه عار را ماند
شهرت اعتبار تشهیرستمعتبر خر سوار را ماند
دود آهم ز جوش داغ جگرنگهت لالهزار را ماند
میکشندت ز خلق خوش باشدجاه هم پای دار را ماند
تا نظر باز کردهای هیچ استعمر برق شرار را ماند
مژه واکردنی نمیارزدهمه عالم غبار را ماند
محو یاریم و آرزو باقیستوصل ما انتظار را ماند
بیتو آغوش گریهآلودمزخم خون درکنار را ماند
سایه را نیست آفت سیلابخاکساری حصار را ماند
نسخهٔ صد چمن زدیم بهمنیست رنگیکه یار را ماند
مژهٔ خونفشان بیدل مارگ ابر بهار را ماند