گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۷۳

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انبشکفد۱۰ بیت
وحشتم گر یک تپش در دشت امکان بشکفدتا به دامان قیامت چین دامان بشکفد
اشک مژگان‌پرورم‌، از حسرتم غافل مباشناله‌اندودست آن گل کز نیستان بشکفد
کو نسیم مژده وصلی که از پرواز شوقغنچهٔ دل در برم تا کوی جانان بشکفد
می‌توان با صد خیابان بهشتم طرح دادیک مژه چشمی که بر روی عزیزان بشکفد
تا قیامت در کف خاکی که نقش پای اوستدل تپد، آیینه بالد،‌ گل دمد، جان بشکفد
هستی جاوید ریزد گل به دامان عدمیک تبسم‌وار اگر آن لعل خندان بشکفد
گل‌فروشان جنون را دستگاهی لازم استغنچهٔ این باغ ترسم بی‌گریبان بشکفد
ناله‌ها از کلفت بی‌دردی دل آب شدیارب این گلشن به بخت عندلیبان بشکفد
نیست غیر از شرم حاجت ابر گلزار کرممی‌کند سایل عرق تا دست احسان بشکفد
بر دل مایوس بیدل پشت دستی می‌گزمغنچهٔ این عقده کاش از سعی دندان بشکفد