غزل شمارهٔ ۱۲۷۲
باغ نیرنگ جنونم نیست آسان بشکفدخون خورد صد شعله تا داغی به سامان بشکفد
آببار ما ادبکاران گداز جرأت استچشم ما مشکل که بر رخسار جانان بشکفد
بیدماغی فرصتاندیش شکست رنگ نیستگل به رنگ صبح بابد دامنافشان بشکفد
تنگنای عرصهٔ موهوم امکان را کجاستاتفدر وسعتکه یک زخم نمایان بشکفد
در شکست من طلسم عیش امکان بستهاندرنگ آغوشیکشد تا اینگلستان بشکفد
مهرورزی نیست اینجا کم ز باد مهرگانچاک زن جیب وفا تا طبع یاران بشکفد
وضع مستوری غبار مشرب مجنون مبادداغ دل یارب به رنگ ناله عریان بشکفد
قابل نظارِِهٔ آن جلوهگشتن مشکل استگرهمه صد نرگسستان چشم حیران بشکفد
هیچ تخمی قابل سرسبزی امید نیستاشک بایدکاشتن چندان که توفان بشکفد
زبن چمن محروم دارد چشم خوابآلودهامبیبهارینیست حیرتکاش مژگان بشکفد
در گلستانی که دارد اشک بیدل شبنمیبرگ برگش نالهٔ بلبل به دامان بشکفد