غزل شمارهٔ ۱۲۷۱
ز وهم متهم ظرف کم نخواهی شدمحیط اگر نشدی قطره هم نخواهی شد
به بحر قطره ز تشویش خشکی آزاد استاگر عدم شده باشی عدم نخواهی شد
غم فنا و بقا هرزه فکری وهم استجنونتراش حدوث و قدم نخواهی شد
هزار مرحله دوری ز دامن مقصوداگرچو دست ز سودن بهم نخواهی شد
برهمنی اگر این قشقه بر جبین داردبه صد هزار تناسخ صنم نخواهی شد
مقلد هوس از دعوی طرب رسواستز شکل خنده بهار ارم نخواهی شد
مباد در غم واماندگی به باد رویچو شمع آنهمه خار قدم نخواهی شد
طواف دل نفسی چند چون نفس کم نیستتلاش بسمل دیر و حرم نخواهی شد
چو سرو اگر همه سر تا قدم دل آری بارز بار منت افلاک خم نخواهی شد
غبار کوی ادب سرکش فضولی نیستاگر به باد دهندت علم نخواهی شد
به محفلیکه در اقران موافقتسنجی استکم زیاده سری گیر کم نخواهی شد
چوگل دمیکهگسست اتفاق رشتهٔ عهددگر خمارکش ربط هم نخواهی شد
سراغ ملک یقین بیدل از هوس دور استرفیق قافلهٔ کیف و کم نخواهی شد