غزل شمارهٔ ۱۲۴۱
حرص پیری شیأالله از خروشم میکشدقامت خم طرفه زنبیلی به دوشم میکشد
عبرت حالکتان پُر روشن است از ماهتابغفلتی دارم که آخر پنبه گوشم میکشد
شرمسار طبع مجبورم که با آن ساز عجزانتقام از اختیار هرزهکوشم میکشد
معنیخاصی ز حرف و صوت انشاکردنیستگفتگوآخربهآن لعل خموشم میکشد
سرخوش پیمانهٔ یاد نگاهکیستمرنگ گرداندن به کوی میفروشم می کشد
فرصت هستی درین میخانه پُر بیمهلت استهمچو می خم تا بهساغر دو جوشممیکشد
آفتابم رشتهٔ ساز سحر نگسسته استآرزو برتخت شاهی خرقهپوشم میکشد
زبن همه شوریکه دارد کارگاه اعتباراندکی افسانهٔ مجنون به هوشم میکشد
نقش پای رفتگان، صفرکتاب عبرت استدیده هر جا حلقه مییابد به گوشم میکشد
بر که بندم بیدل از غفلت خطای زندگیکم گناهی نیست گر دوشم به دوشم میکشد