غزل شمارهٔ ۱۲۴۰
مد بقا کجا به مه و سال میکشدنقاش رنگ هرچه کشد بال میکشد
واماندگی به قافلهٔ اعتبار نیستپیش است هرچه شمع ز دنبال میکشد
نگسستنیست رشتهٔ آمال زیر چرخچندینکلاوه مغزل این زال میکشد
سنگ همه به خفت فرسودگی کم استقنطار رفتهرفته به مثقال میکشد
از ریش و فش مپرس که تا قید زندگیستزاهد غم سلاسل و اغلال میکشد
خشکی به طبع خلق ز شعر ترم نماندفطرت هنوز از قلمم نال میکشد
تشویش خوب و زشت جهان جرم آگهیستصیقل به دوش آینه تمثال میکشد
موقعشناس محفل آداب حسن باشننگ خطست مو که سر از خال میکشد
معشوقی از مزاج نفس کم نمیشودپیری ز قد خم شده خلخال می کشد
بیمایهٔ غنا نتوان شد حریف فقرادبار نیز همت اقبال میکشد
بیدل تلاشگر مرو وادی جنونتب میکند گر آبله تبخال میکشد