غزل شمارهٔ ۱۲۴۲
باز دامان دل آهنگ چه گلشن میکشدنالهای تا میکشم طاووسگردن میکشد
بسکه استحقاقگرد بیپر و بالم رساستهرکه دامان تو میگیرد سوی من میکشد
بیش ازین نتوان چراغ رنگ ناز افروختنخامهٔ تصویر بادام تو روغن میکشد
ناله اندوه گرانی برنمیدارد ز دلسنگ این کوه از صدا ناز فلاخن میکشد
شمع این محفل نیام اما به ذوق تیغ اوتا نفس دارم سری دارم که گردن میکشد
پیرو سعی تجرد درنمیماند به عجزرشته از هر پیرهن خود را به سوزن میکشد
اعتبار اهل ظلم از عالم اقبال نیستآتشآلود است آن آبی که آهن میکشد
تنگ بر دیوانه شد دشت و در از عریانتنیکیست فهمد بیگریبانی چه دامن میکشد
ماهی دریای وهمیم، آه از تدبیر پوچمغز آماج خدنگ و پوست جوشن میکشد
عمرها شد سرمهسایکارگاه عبرتیمخاکساری انتقام ما ز دشمن میکشد
سایهرا بیدل ز قطع دشت و در تشویش نیستمحمل تسلیم دوش آرمیدن میکشد