غزل شمارهٔ ۱۲۳۴
به کدام فرصت ازین چمن هوس از فضولی اثر کشدشبیخون به عمر خضر زنمکه نفس شراب سحر کشد
نشد آن که از دل گرم کس به تسلیی کشدم هوسبتپم درآینه چون نفسکه زجوهرم ته پر میکشد
نگرفت گرد نُه آسمان سر راه هرزهخرامیاممگرم تأمل نقش پا مژهای به پیش نظر کشد
دل آرمیده به خون مکش زتلاش منصب و عزتیکه فلک به رشتهٔگوهرت بکشد زحلقت اگرکشد
ز لب فصیح وفا بیان به حدیثکین ندهی زبانستم است حنظل اگر کشی به ترازوبی که شکر کشد
نپسندی ای فلک آنقدر خلل طبیعت وحشتمکه چو موجم آبلههای پا غم انفعالگهرکشد
زکمال طینت منفعل به چه رنگ عرض اثر دهممگر از حیا عرقی کنم که مرا ز پرده به در کشد
به حدیقهای که شهید او کشد انتظار مراد دلچو سحر نفس دمد از کفن که شکوفهای به ثمر کشد
به سجود درگهش ای عرق تو ز بینمی منما تریکه مباد سعی جبین من به فشار دامن تر کشد
نظری چو دانه دربن چمن به خیال ریشه شکستهامبنشینم آنهمه در رهت که قدم ز آبله سرکشد
سروبرگ همت میکشی ز دماغ بیدل ما طلبکه چو شمع ازهمه عضو خود قدح آفریند و درکشد