غزل شمارهٔ ۱۲۳۲
تا دل دیوانه واماند از تپیدن داغ شداضطراب این سپند از آرمیدن داغ شد
هیچکسچون نقشپا از خاکراهم برنداشتاینگل محرومی از درد نچیدن داغ شد
می دهد سعی طلب عرض سراغ منزلمنادویدنها ز درد نارسیدن داغ شد
غافلم از حسنش اما اینقدر دانمکه دوشبرقحیرت جلوهای دیدمکه دیدن داغ شد
برق بردل ریخت آخر حسرت نشو و نماچون شرر این دانه از شوق دمیدن داغ شد
از جنونپیمایی طاووس بیتابم- مپرسپر زدم چندان که در بالم پریدن داغ شد
محو دیدارکهام کز دورباش جلوهاشبرمژه هرقطره اشکم تا چکیدن داغ شد
عاقبت گردنکشان را طوق گردن نقش پاستشعله هم اینجا به جرم سر کشیدن داغ شد
آب درآیینه آخر فال حیرت میزندآنقدر از پا نشستم کارمیدن داغ شد
غیر عبرت شمع من زین انجمن حاصل نکردانچه در دیدن گلش بود از ندیدن داغ شد
نالهای کردم به گلشن بیدل از شوق گلیلالهها را پنبهٔ گوش از شنیدن داغ شد