غزل شمارهٔ ۱۲۳۱
فکر نازک عالمی را سرمهٔ تقریر شدموی چینی بر صداها جادهٔ شبگیر شد
موجها تا قطره زین دریا به بیباکی گذشتگوهر ما را ز خودداری گذشتن دیر شد
آب میگشتیمکاش از ننگ بیدردی چو کوهکز دل سنگین عرقها بر رخ ما قیر شد
در جناب کبریا جز نیستی مقبول نیستخدمت اندیشیدن ما موجد تقصیر شد
صید ما دیوانگان تألیف چندین دام داشتحلقهها عمری به هم جوشید تا زنجیر شد
نور دل جوشاند عشق از پردهٔ بخت سیاهصبح ما زین شام در پستان زنگی شیر شد
آدمی چندان به مهمانخانهٔ گردون نمانداین ستمکش یک دو دم غم خورد آخر سیر شد
در عدم از ما و من پر بیخبر میزبستیمخواب ما را زندگی هنگامهٔ تعبیر شد
کوهها از شرم خاموشی به پستی ساختندسرمه گردیدن به یاد آمد بم ما زیر شد
طبع ما را عجز، نقاش هزار اندیشه کردناتوانی مو دمید و کلک این تصویر شد
زین همه اسباب بیرون تا کجا آید کسیچین دامان بلندم خار دامنگیر شد
قدر زانو اندکی زین بیش بایستی شناختبر در دل حلقه زد اکنون که بیدل پیر شد