غزل شمارهٔ ۱۲۳۰
هرکجا عشاق را درد طلب منظور شدرفتن رنگ دو عالم خون یک ناسور شد
رنگ منت برنمیدارد دل اهل صفاصبح ، زخم خویش را خود مرهمکافور شد
بسکه دیدم الفت آفاق لبریز گزنددیدهٔ احباب بر من خانهٔ زنبور شد
بیقرارانت دماغ حسرتی میسوختندیک شرر ازپرده بیرونزد چراغ طور شد
دل چه سامانکز شکست آرزو بر هم نچیدبس که مو آورد این چینی سر فغفور شد
بود بیتعمیریی صرف بنای کایناتدل خرابیکرد کاین ویرانهها معمور شد
ترک انصاف از رسوم انتظام یمن نیستبسکه چشم از معنیام پوشید حاسد،کور شد
گاه توفان غضب از چین ابرو باک نیستاز شکست پل نترسد سیل چون پر زور شد
زبن همه حسرتکه مردم در خمارن مردهاندجمع شد خمیازهای چند و دهان گور شد
آبله بیسعی پامردی نمیآید به دستربشهٔ تاک از دویدن صاحب انگور شد
محنت پیریست بیدل حاصل عیش شبابهرکه شب می خورد خواهد صبحدم مخمور شد