غزل شمارهٔ ۱۱۷۶
آن فتنه که آفاقش شور من و ما باشددل نام بلایی هست یارب بهکجا باشد
بابد به سراب اینجا از بحر تسلی بودنزدیک خود انگارید گر دورنما باشد
راحتطلبی ما را چون شمع به خاک افکنداین آرزوی نایاب شاید تنه پا باشد
گویند ندارد دهر جزگرد عدم چیزیآن جلوه که ناپیداست باید همه جا باشد
بیپیرهن از یوسف بویی نتوان بردنعریانی اگر باشد در زیر قبا باشد
زیر و بم جرات نیست در ساز حباب اینجاغرق عرق شرمیم ما را چه صدا باشد
کم نیست کمال فقر از دام هوس رستنبگذار که این پرواز در بال هما باشد
اندیشهٔ خودبینی از وضع ادب دور استآیینه نمیباشد آنجا که حیا باشد
با طبع رعونتکیش زنهار نخواهی ساختباید سر گردنخواه از دوش جدا باشد
اشکی که دمید از شمع غیرت ته پایش ریختکاش آب رخ ما هم خاک ذر ما باشد
تحقیق ندارد کار با شبههتراشیهادر آینهٔ خورشید تمثال خطا باشد
اجزای جهان کل کیفیت کل داردهر قطره که در دریاست باشد همه تا باشد
هرچند قبولت نیست بیدل ز طلب مگسلبالقوهٔ حاجتها در دست دعا باشد