گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۷۵

وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)قافیه: باشد۱۳ بیت
پی اشک من ندانم به‌کجا رسیده باشدز پی‌ات دویدنی داشت به رهی چکیده باشد
ز نگاه سرکشیدن به رخت چه احتمال استمگر ازکمین حیرت مژه قدکشیده باشد
تب وتاب موج باید ز غرور بحر دیدنچه رسد به حالم آنکس‌که ترا ندیده باشد
به نسیمی از اجابت چمن حضور داریمدل چاک بال می‌زد سحری دمیده باشد
به چمن زخون بسمل همه جا بهارناز استدم تیغ آن تبسم رگ گل بریده باشد
دل ما نداشت چیزی‌که توان نمود صیدشسر زلفت از خجالت چقدر خمیده باشد
چه ‌بلندی و چه پستی‌، چه عدم چه ملک هستینشنیده‌ایم جایی‌که کس آرمیده باشد
بم‌و زیر هستی‌ما چو خروش‌ساز عنقاستشنو ازکسی‌که او هم زکسی شنید باشد
ز طریق شمع غافل مگذر درین بیابانمژه آب ده ز خاری‌ که به پا خلیده باشد
غم هیچکس ندارد فلک غروپیمابه زبان مدبری چند گله می تپیده باشد
به دماغ دعوی عشق سر بوالهوس بلند استمگر از دکان قصاب جگری خریده باشد
همه‌کس سراغ مطلب به دری رساند و نازیدمن و ناز نیم‌جانی‌ که به لب رسیده باشد
به هزار پرده بیدل ز دهان بی‌نشانشسخنی شنیده‌ام من‌ که‌ کسی ندیده باشد