غزل شمارهٔ ۱۱۷۴
کسی معنی بحر فهمیده باشدکه چون موج برخویش پیچیده باشد
چو آیینه پر ساده است این گلستانخیال تو رنگی تراشیده باشد
کسی را رسد ناز مستی که چون خطبه گرد لب یار گردیده باشد
به گردون رسد پایهٔ گردبادیکه از خاکساری گلی چیده باشد
طراوت در این باغ رنگی نداردمگر انفعالی تراویده باشد
غم خانهداریست دام فریبتگره بند تار نظر دیده باشد
درین ره شود پایمال حوادثچو نقش قدم هرکه خوابیده باشد
به وحشت قناعت کن از عیش امکانگل این چمن دامن چیده باشد
ز گردی کزین دست خیزد حذر کندل کس در این پرده نالیده باشد
ندارم چو گل پای سیر بهارتبه رویم مگر رنگ گردیده باشد
جهان در تماشاگه عرض نازتنگاهی در آیینه بالیده باشد
بود گریه دزیدن چشم بیدلچو زخمی که او آب دزدیده باشد