غزل شمارهٔ ۱۱۷۷
به که چندی دل ما خامشی انشا باشدجرس قافلهٔ بینفسیها باشد
تا کی ای بیخبر از هرزهخروشیهایتکف افسوس خموشی لب گویا باشد
گوشهٔ بیخبری وسعت دیگر داردگرد آسوده همان دامن صحرا باشد
بر دل سوختهام آب مپاش ای نم اشکبرق این خانه مباد آتش سودا باشد
نارسایی قفس تهمت افسرده دلیستمشکلی نیست ز خود رفتن اگر پا باشد
طلبافسرده شود همت اگرتنگ فضاستتپش موج به اندازهٔ دربا باشد
یارب اندیشهٔ قدرت نکشد دامن دلزنگ این آینه ترسم ید بیضا باشد
بگدازید که در انجمن یاد وصالدل اگر خون نشود داغ تمنا باشد
نسخهٔ جسم که بر هم زدن آرایش اوستکم شیرازه پسندید گر اجزا باشد
شعلهها زیرنشین علم دود خودندچه شود سایهٔ ما هم به سر ما باشد
تو و نظاره نیرنگ دو عالم بیدلمن و چشمی که به حیرانی خود وا باشد