گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۵۴

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ارسد۱۲ بیت
همّت از گردنکشی مشکل به استغنا رسدبرخم‌ تسلیم زن‌ تا سر به پشت‌پا رسد
تا ز مستی تردماغی‌، انفعال آماده باشآخر از صهبا خمی برگردن مینا رسد
فطرت آفتهاکشد تا نقش بربندد درستاولین جام شکست از شیشه بر خارا رسد
غافل ازکیفیت پیغام یکتایی مباشقاصد او می‌رسد هرجا دماغ ما رسد
عالمی را بی‌بضاعت‌ کرد سودای شعورنقدی از خود کم کند هرکس به جنسی وارسد
راحت آبادی‌ که وحشت بانی آثار اوستگرکسی تا پای دیوارش رسد صحرا رسد
نور شمع عزتم اما در این ظلمت‌سراعالمی پهلو تهی سازدکه بر من جا رسد
همچو بوی غنچه از ضعفی‌که دارم در کمینامشبم‌ گر جان رسد بر لب نفس فردا رسد
پیکرم چون شمع از ننگ زمینگیری‌ گداختسر به ره می‌افکنم تا پا به خواب پا رسد
همنشینان زین چمن رفتند من هم بعد از اینبشکنم رنگی‌که فریادم به آن‌ گلها رسد
غنچه شو بوی گل طرز کلامم نازک استبی‌تأمل نیست ممکن‌ کس به این انشا رسد
خودسری بیدل چه مقدار آبیار وهمهاستسرو زین اندام می‌خواهد به آن بالا رسد