غزل شمارهٔ ۱۱۵۵
دگر تظلم ما عاجزانکجا برسدبس است نالهٔ ماگر بهگوش ما برسد
به خاک منتظرانت بهارکاشتهاندبیا ز چشم دهیم آب تا حنا برسد
کسی به می نکند چارهٔ خمار وفاپیامی از تو رسد قا دماغ ما برسد
سبکروان ز غم زاه و منزل آزادندصدا ز خویشگذشتهست هر کجا برسد
تمامی خط پرگار بیکمالی نیستدعا کنید سر ما به نقش پا برسد
ز آه، بیجگر چاک بهره نتوان بردگشودنیست در خانه تا هوا برسد
ز سعی قامت خم گشته چشم آن دارمکه رفته رفته به آن طرهٔ دوتا برسد
ستمکش هوس نارسای اقبالمبه استخوان رسدم کار تا هما برسد
دماغ شکوه ندارم وگرنه میگفتمبه دوستان ز فراموشیام دعا برسد
به عالمیکه امل میکشد محاسن شیخکراست تاب رسیدن مگر قضا برسد
زکوشش استکه دستت به دامنی نرسداگر دراز کنی پا به مدعا برسد
چنین که صرف طمع کردی آبرو بیدلعرق کجاست اگر نوبت حیا برسد