غزل شمارهٔ ۱۱۵
عبرتیکوتا لب از هذیان به هم دوزد مراموج اینگوهر نمیدانم چه پهلو زد مرا
عمرها شد آتشم افسرده است ما نفسخندهها بسیارکردیمگریه آموزد مرا
زان همهحسرت کهحرمان باغبارم بردهاستمیزند دامن نمیدانم کی افروزد مرا
محرم آن شعله خویم جانب دیرم مخوانعالمی را جمع سازم هرکه بدوزد مرا
حرفلعل اوخموشم کردبیدلعمرهاستگبر دارد رو به محرابیکه میسوزد مرا