غزل شمارهٔ ۱۱۴
زین وجودیکز عدم شرمنده میگیرد مراگریهام گر درنگیرد، خنده میگیرد مرا
شعلهٔ حرصم دماغ جاهگر سوزد خوشستفقر نادانسته زیر ژنده میگیرد مرا
خاتم ملک سلیمانم ولی تمییز خلقکم بهاتر از نگینکنده میگیرد مرا
در جهان انفعال از ملک ناز افتادهامدامن پاکی و دست گنده میگیرد مرا
میرسد ناز غبارم بر دماغ بویگلگر همه عشقت به باد ارزنده میگیرد مرا
رنگم از بیدست و پایی خاک شد اما هنوزحسرتگرد سرتگردنده میگیرد مرا
عمروحشی عاقبت دامنفس خواهدگسیختتاکجا این ریسمان کنده میگیرد مرا
مستی حالم خورد هرجا فریب جام هوشچون عسس اوهام پیش آینده میگیرد مرا
ناتوان صیدم، ترحم غافل از حالم مبادهرکه میگیرد به خاک افکنده میگیرد مرا
عشق را بیدل دماغ التفات یادکیستخواجگی مفت طربگر بنده میگیرد مرا