غزل شمارهٔ ۱۱۲۶
نفس با یک جهان وحشت به خاک و آب میسازدپرافشان نشئهای با کلفت اسباب میسازد
چو آل دودی که پیدا میکند خاموشی شمعشزخود هرکس تسلی شد مرا بیتاب میسازد
دل آوارهام هرجا کند انداز بیتابیفلک را خجلت سرگشتگی گرداب میسازد
به هرجا عجزم از پا افکند مفت است آسودنغبار از پهلوی خود بستر سنجاب میسازد
ز موی پیریام گمراهی دل کم نمیگرددنمک را دیدهٔ غفلت پرستم خواب میسازد
تواضع های من آیینهٔ تسلیم شد آخرهلال اینجا جبین سجده از محراب میسازد
دل بینشئهای داری نیاز درد الفت کنگداز انگور را آخر شراب ناب میسازد
دماغ حسرت اسباب میسوزی از این غافلکه اجزای ترا هم مطلب نایاب میسازد
سحر ایجاد شبنم میکند من همگمان دارمکه شوقت آخر از خاکسترم سیماب میسازد
به رنگ شمعگرد غارت اشک است اجزایمچکیدنها به بنیاد خودم سیلاب میسازد
چنین کز عضو عضوم موج غفلت میدمد بیدلچو فرش مخملم آخر طلسم خواب میسازد