غزل شمارهٔ ۱۱۲۷
چو دندان ریخت نعمت حرص را مأیوس میسازدصدف را بیگهرگشتنکف افسوس میسازد
تعلقهای هستی با دلت چندان نمیپایدنفس را یک دو دم این آینه محبوس میسازد
چه سازد خلق عاجز تا نسازد با گرفتاریقفس را بیپریها عالم مانوس میسازد
فلک بر شش جهت واکرده است آغوش رسواییخیال بیخبر با پرده ناموس میسازد
به گمنامی قناعت کن که جاف بیحیا طینتبه سرها چرم گاوی میکشد تا کوس میسازد
تو خواهی شور عالم گیر و خواهی غلغل محشرفلک زین رنگ چندین نغمهها محسوس می سازد
نفس زیر عرق میپرورد شرم حباب اینجابه پاس آبرو هر شمع با فانوس میسازد
خموشی ختمگفتوگوست لب بربند و فارغ شوهمین یک نقطه کار درس صد قاموس میسازد
چهسحر است اینکه افسونکاریمشاطهٔ حیرتبه دستت میدهد آیینه و طاووس میسازد
به یاد آستانت گر همه چین بر جبین بندمادب لب میکند ایجاد و وقف بوس می سازد
فغان بیوجد نازی نیست کز دل برکشد بیدلبرهمنزادهای در دیر ما ناقوس میسازد