غزل شمارهٔ ۱۱۲۴
راه فضولی ما هم در ازل حیا زدتا چشم باز کردیم مژگان به پشت پا زد
صبحی زگلشن راز بوی نفس جنون کردبرهردماغ چونگل صد عطسه زین هوا زد
دل داغ بینصیبی است از غیرت فسردندست که دامن ناز بر آتش حنا زد
سررشتهٔ نفس نیست چندان کفیل طاقتگر دلگره ندارد بر طبع ما چرا زد
در نیم گردش رنگ دور نفس تمام استجام هوس نباید بر طاق کبریا زد
تا دل ازین نیستان یک نالهوار برخاستچون بند نی ضعیفی صد تکیه بر عصا زد
آرایش تحیر موقوف دستگاهیستراه هزار جولان دامان نارسا زد
افلاس در طبایع بیشکوه فلک نیستساغر دمی که بی می گردید بر صدا زد
درکارگاه تقدیر دامان خامشی گیراز آه و ناله نتوان آتش درین بنا زد
با گرد این بیابان عمریست هرزه تازیمدر خواب ناز بودیم بر خاک ما که پا زد
آیینه در حقیقت تنبیه خودپرستی استبا دل دچارگشتن ما را به روی ما زد
بیدل بهار امکان رنگی نداشت چنداندستی که سودم از یأس بر گل تپانچهها زد