غزل شمارهٔ ۱۱۲۲
غنا مفت هوسگر نام آسودن نمیگیردغبار دامنافشان سحر دامن نمیگیرد
فسردن خوشترست از منت شوراندن آتشحنا بوسدکف دستیکه دست من نمیگیرد
دلی دارم ادب پروردهٔ ناموس یکتاییکه از شرم محبت خرده بر دشمن نمیگیرد
ز تشویش علایق رستهگیر آزادطبعان راعنان آب، دام سعی پرویزن نمیگیرد
ره فهم تجرد، فطرت باریک میخواهدکسی جز رشته آب از چشمهٔ سوزن نمیگیرد
حضور عافیتگر مقصد سعی طلب باشدچرا همّت، ره از پا درافتادن نمیگیرد
ضعیفی در چه خاک افکنده باشد دام من یاربکه صیٌاد از حیا، عمریست نام من نمیگیرد
تواضعکیش همّت را چه امکان است رعناییخم دوش فلک، بار سر و گردن نمیگیرد
دم پیری ز فیض گریه خلقی میرود غافلدر این مهتاب شیری هست و کس روغن نمیگیرد
قماشی از حیا دارد قبای نازکاندامیکه بوی یوسف ازشوخی به پیراهن نمیگیرد
اگر شمع رخش صد انجمن روشن کند بیدلتحیر آتشی دارد که جز در من نمیگیرد