غزل شمارهٔ ۱۱۲۱
دل به خرسندی اگر ترک هوس میگیردکام عشرت ز نشاط همهکس میگیرد
نیست اقبال چو اسباب ندامت دربارعبرت از بال هما بال مگس میگیرد
زندگی شبههٔ هستیستکه مانند حبابهر که هست آینهای پیش نفس میگیرد
بگذر از فکر اقامت که به هر چشم زدنکاروان صورت آواز جرس میگیرد
از ودیعت سپریهای فلک یاس مسنجبه تو این سفله چه دادهست که پس میگیرد
التقات ضعفا پایهی اقبال رساستشعله است آتش اگر دامن خس میگیرد
سرمه رنگ است غبار گذر خاموشانای نفس ناله نگردی که عسس میگیرد
قطع امیدکن از عمر که موی پیریشاهبازی ست که چون صبح نفس میگیرد
ناله باب است در آن شهر که ما قافلهایمسودها مفت رفیقی که جرس میگیرد
طالب بیخبری باشکه در دشت طلبرفتن ازخویش سراغ همه کس میگیرد
بیدل این دامگه از صید تماشا خالیستمفت چشمی که نگاهی به قفس میگیرد