غزل شمارهٔ ۱۱۱
غم، طرب جوشکرده است مراداغ، گلپوش کرده است مرا
زعفران زار رفتن رنگمخنده بیهوشکرده است مرا
حسرت لعل یار میکدهایستکه قدح نوشکرده است مرا
آنکهخود را به برنمیگیردصید آغوشکرده است مرا
یک نفس بار زندگی چوحبابآبله دوشکرده است مرا
ناتوانم چنانکه پیکر خمحلقه درگوشکرده است مرا
ازکه نالد سپند سوختهمناله خاموش کرده است مرا
بخت ناساز دور از آن بر و دوشبیبر و دوش کرده است مرا
بیدل ازیاد خویش هم رفتمکه فراموشکرده است مرا؟