گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۰

کی بود سیری ز ناز آن نرگس خودکام راباده پیمایی‌گرانی نیست طبع جام را
من هلاک طرزاخلاقم چه‌خشم وکوعتاببوی‌گل آیینه‌دار است از لبت دشنام را
ضبط آداب وفاگریک تپش رخصت دهدچون پر طاووس در پروازگیرم دام را
کامیاب از لعل اوگشتیم بی‌اظهار شوقازکریمان نیست منت بردن ابرام را
دل‌زعشقت‌غرق‌خون‌شد نشئه‌هابالدبه‌خویشاحتیاج باده نبود رند خون‌آشام را
نیست بی‌افشای راز عاشقان پرواز رنگبال و پر باید شکست این طایر پیغام را
پیش چشمت جزشکست خود نمی‌یابد امانگر زره جوهر شود بر استخوان بادام را
ازکشاکشهای موج بحر، ماهی ایمن‌استز انقلاب غم چه پروا مردم ناکام را
ای‌خسیس ازسازشهرت هم‌نوایت پست‌مانداز نگین کنده خوش درگورکردی نام را
زرد رویت می‌کند زنگار جهل از انفعالاندکی زین راه برگرد و شفق‌کن شام را
عمرتاباقی‌ست وحشت‌گرد پیشاهنگ‌ماستآبله ننشاند از پاگردش ایام را
خاک هستی یک قلم در دامن باد فناستمن ز روی خانه می‌یابم هوای بام را
چون سپندم آرزوحسرت‌کمین آتش ستتا به دوش ناله بندم محمل آرام را
بسکه مخمورگرفتاری‌ست بیدل صید منجوش ساغر می‌شمارد حلقه‌های دام را