گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۹

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: امرا۱۳ بیت
در طلب تا چند ریزی آبروی‌کام رایک سبق شاگرد استغناکن این ابرام را
داغ بودن در خمار مطلب نایاب چندپخته نتوان‌کرد زآتش آرزوی خام را
مگذر ازموقع‌شناسی ورنه در عرض نیازبیش ازآروغ است‌نفرت آه بی‌هنگام‌را
می‌خرامد پیش پیش دل تپشهای نفسوحشت‌از نخجیر هم‌بیش است‌اینجا دام‌را
مانع سیر سبکرو پای خواب‌آلود نیستبال پروازست زندان نگینها نام را
دوری مقصد به قدر دستگاه جستجوستقطع‌کن وهم و خیال قاصد وپیغام را
حسن مطلق داشتم خودبینی‌ام آیینه‌کرداینقدرها هم اثر می‌بوده است اوهام را
چون غبار شیشهٔ ساعت تسلی دشمنیماز مزاج خاک ما هم برده‌اند آرام را
زندگی تاکی هلاک‌کعبه و دیرت‌کندبه‌که از دوش افکنی این جامهٔ احرام را
ازتغافل تا نگاه چشم خوبان فرق نیستنشأه  یکرنگ ا‌ست اینجا درد و صاف جام را
حلقهٔ آن زلف رونق از غبار دل‌گرفتدود آه صید باشد سرمه چشم دام را
کی رود فکر مضرت از مزاج اهل‌کینمار نتواند جدا از زهر دیدن‌کام را
عرض معنی دیگر و اظهار صورت ‌دیگر استبیدل از آیینه نتوان ساخت وضع جام را