گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۲

شکوهٔ جور تو نگشاید دهان زخم راتیغ میلی می‌کشد خواب‌گران زخم را
سینه‌چاکیم وخموشی‌ترجمان عجزماستسرمه باشد جوهر تیغت زبان زخم را
عاشقان در سایهٔ برق بلا آسوده‌اندره ز لب بیرون نمی‌باشد فغان زخم را
دردمندم یأس می‌جوشد اگر دم می‌زنمابرو از تیغ است چشم خونفشان زخم را
پرده‌دار جاده کی گردد هجوم نقش پااز سخن خون می‌تراود ترجمان زخم را
تا رسد برکنگر مقصود دست ناله‌ایبخیه نتواند نهان کردن دهان زخم را
نقد عشرت را زبانی نیست از سودای دردبرده‌ام تا کرسی دل نردبان زخم را
جوهر اسرار آیا از خلف‌گیرد فروغخنده در بار است چون‌گل کاروان زخم را
از حدیث‌دردمندان خون‌حسرت می‌چکدخون‌کند روشن چراغ دودمان زخم را
تا به وصف تیغ بیدادت زبان پیدکندغیر موج خون زبان نبود دهان زخم را
بی‌بهاری نیست دندان بر جگر افشردنمموج خون‌انگشت حیرت‌شد دهان زخم‌را
گرد بی‌دردی به‌روی هر دو عالم فرش بودبخیه دارد شبنمیها بوستان زخم را
زین بیابان‌کاروان صبح بیخود می‌رودسجده‌ای‌کردم چو مرهم آستان زخم را
بینوایی نیست ساز پرفشانیهای شوقنیست مقصد جزفنا محمل‌کشان‌زخم را
صبح امیدیم بیدل آفتاب عشق‌کوناله خوش‌کرده‌ست امشب آشیان زخم را