گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۰۷

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: اداورد۱۲ بیت
پیکرم چون تیشه تا از جان‌ کنی یاد آوردسر زند بر سنگی و پیغام فرهاد آورد
لب به‌خاموشی فشردم ناله‌جوشید ازنفسقید خودداری جنون بر طبع آزاد آورد
در شهادتگاه بیباکی کم از بسمل نی‌امبشکنم رنگی‌که خونم را به فریاد آورد
هوش تا گیرد عیار رنگی از صهبای منشیشه‌ها می‌باید از ملک پریزاد آورد
بسکه در راهت‌کمین انتظارم پیرکردمو سپیدی نقش من بر کلک بهزاد آورد
چون پر طاووس می‌باید اسیر عشق راکز عدم گلدسته‌واری نذر صیاد آورد
تحفهٔ ما بی‌بران غیر از دل صد چاک نیستشانه می‌باشد ره‌آوردی‌که شمشاد آورد
عشق ‌را عمری‌ست با خلق ‌امتحان ‌همت استعالمی را می‌برد مجنون ‌که فرهاد آورد
از تغافل های نازش سخت دور افتاده‌ایمپیش آن نامهربان ما را که در یاد آورد
تا سپند ما نبیند انتظار سوختنچون شرر کاش آتش ازکانون ایجاد آورد
انفعالم آب کرد ای کاش شرم احتیاجیک عرق‌وارم برون زین خجلت‌آباد آورد
بیدل از سامان تحصیل نفس غافل مباشمی‌برد با خویش آخرهرچه را باد آورد