غزل شمارهٔ ۱۱۰۶
عمر ارذل ای خدا مگمار بر نیروی مردرعشهٔ پیری مبادا ریزد آبروی مرد
تا نگردد عجز طاقت شبنم ایجاد عرقصبح نومیدی مخندان از کمین موی مرد
گر طبیعت غیرت اندیشد ز وضع انفعالسرنگونی کم وبالی نیست در ابروی مرد
بند بند آخر به رنگ مو دوتا خواهد شدندر جوانی ننگ اگر دارد ز خم زانوی مرد
هرچه از آثار غیرت میتراود غیرتستجوهر شمشیر دارد موج ز آب جوی مرد
بهر این نقش نگین گر خاتمی پیدا کنیلافتی الا علی بنویس بر بازوی مرد
شعلهٔ همت نگون شد کز تصاعد بازماندخوی شود هرگه تنزل برد ره در خوی مرد
از ازل موقعشناسان ربط الفت دادهاندآینه با زانوی زن تیغ بر پهلوی مرد
آلت او خصیهای خواهد تصور کرد و بسدر دماغ حیز اگر افتاده باشد بوی مرد
هیچکس نگسیخت بیدل بند اوهامی که نیستآسمان عمریست میگردد بهجستوجوی مرد