غزل شمارهٔ ۱۱۰۵
بی فقر آشکار نگردد عیار مردبخت سیه بود محک اعتبار مرد
پاس وقار و سد سکندر برابر استجز آبرو چو تیغ نشاید حصار مرد
دنیا ز اهل جود به خود ناز میکندزن بیوه نیست تا بود اندر کنار مرد
همت بلند دار کز اسباب اعتباربیغیرتیست آنچه نباید به کار مرد
در عرصهایکه پا فشرد غیرت ثباتکهسار را به ناله نسنجد وقار مرد
پا بر جهان پوچ زدن ننگ همت استدر پنبه زار حیز نیفتد شرار مرد
بیش است عزم شیر به گاو بلند شاخبر خصم بیسلاح دلیریست عار مرد
جز سینه صافی آینهٔ مدعا نبودهرجا نمود جوهر جرات غبار مرد
ایثجا به آب تیغ به خون غوطه خوردن استآیینه تا کجا شود آیینهذار مرد
گندم به غیر آفت آدم چه داشتهستیارب تو شکل زن نپسندی دچار مرد
آنجا که چرخ دون کند امداد ناکسانحیز از فشار خصیه برآرد دمار مرد
برگشته است بسکه درین عصر طور خلقنامردی زنی که نگردد سوار مرد
بیدل زمانه دشمن ارباب غیرت استترسم به دست حیز دهد اختیار مرد