غزل شمارهٔ ۱۱۰۲
ناتوانی در تلاش حرص بهتانم نکردقدردانیهای طاقت آنچه نتوانم نکرد
شمع خامش وارهید از اشک و آه و سوختنبیزبان بودن چه مشکلهاکه آسانم نکرد
تا مبادا خون خورد تمثالی از پیداییامنیستی در خانهٔ آیینه مهمانم نکرد
زینچمن عمریست پنهانمیروم چونبویگلشرم هستی در لباس رنگ عریانم نکرد
درگهر هم موج من زحمتکش غلتیدنیستسودن دست آبله بست و پشیمانم نکرد
جان فدایطفل خوشخوییکه پرواییش نیستعمرها گرد سرم گرداند و قربانم نکرد
انفعالم آب کرد اما همان آوارهامگل شدن شیرازهٔ خاک پریشانم نکرد
وقت هر مژگانگشودن یک جهان دیدار بودآه از این چشمی که واگردید و حیرانم نکرد
دیده گر بیاشک گردید از حیا امیدهاستجبهه آسان میکندکاریکه مژگانم نکرد
زین نُه آتشخانه بیدل هرچه برهم چید حرصیأس جز تکلیف پشت دست و دندانم نکرد