غزل شمارهٔ ۱۰۹۳
بیستون یادی ز فرهاد ندامت فال کردسنگ را بیتابی آه شرر غربال کرد
از تب سودای مجنون خواندم افسونی به دشتگردبادش تا فلک آرایش تبخالکرد
ناله توفانخیز شد تا نارسا افتاد جهلبلبل ما طرح منقار از شکست بالکرد
قامت پیری قیامت دارد از شور رحیلخواب ما گر تلخ کرد آواز این خلخال کرد
نفی خود کردم دو عالم آرزو شد محو یاسگردش رنگ گلم چندین چمن پامال کرد
گر نباشد دل، دماغکلفت هستیکراستالفت آیینهام زحمتکش تمثال کرد
قوت آمال در پیری یکی ده میشودحلقهٔ قد دوتایم صفر ماه و سال کرد
سیر کوی او خیال آینهای پرداز دادرنگهای رفته چون تمثال استقبالکرد
خلقی از آرایش جاه انفعال اندود رفتصبح ما هم خندهای بر فرصت اقبالکرد
بیخمیدن نیست از بار نفس دوش حباببیدلان را نیز هستی اینقدرحمالکرد
شعلهٔما بیدل از اسرار راحتغافل استاز شکست رنگ باید سر به زیر بال کرد