غزل شمارهٔ ۱۰۹۲
گرد مرا تحیّر، صبح جنون سبق کرددستی نداشت طاقت، جیبم چنین که شق کرد
دل تشنهٔ جنونهاست از وهم و ظن مپرسیدزین دست مشق بسیار مجنون بر این ورق کرد
پیداست شغل زاهد، وقت دگر چه باشدسرها به یکدگرکوفت هرگهکه یاد حقکرد
دل با کمال تحقیق از شبههام نپرداختآیینه ساخت امّا پرداز بینسق کرد
زبن باغ تا دمیدم جز خون دل نچیدمگلگون قبای نازی صبح مرا شفقکرد
از انفعالم آخر شستند دست قاتلخونم روان نگردید رنگ حنا عرقکرد
مهمان این بساطیم اما چه سود بیدلدیدار نعمتی بود آیینه در طبق کرد