گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۸۸

پیش ارباب حسب ترک نسب باید کردپردهٔ دیده و دل فرش ادب باید کرد
کاروانها همه محمل کش یأس است اینجاناله را بدرقهٔ سعی طلب باید کرد
باعث‌ گریه درین دشت اگر چیزی نیستالم بیکسیی هست سبب بایدکرد
گر شود پیش تو منظور نثار نگهیگوهر جان به هوس تحفهٔ لب باید کرد
جمع بودن به پریشان‌صفتی آسان نیستروزها در قدم زلف تو شب باید کرد
زبن توهمکده سامان دگر نتوان یافتجز دمی چند که ایثار تعب بایدکرد
ترک لذات جهان مفت سلامت شمریداین شکر قابل آن نیست‌که تب بایدکرد
جیب‌ها موج طربگاه حضور دریاستفکر خود کن‌ گرت اندیشهٔ رب باید کرد
نم آب و کف خاکی بهم آمیخته استهر چه آید ز تو کاری‌ست عجب باید کرد
بیدل این انجمن وهم دگر نتوان یافتدرد هم مفت تماشاست طرب باید کرد