گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۸۷

از تغافل‌زدنی ترک سبب باید کردروز خود را به غبار مژه شب باید کرد
گرد وارستگی‌ِ کوی فنا باید بودخاک در دیدهٔ اندوه طرب باید کرد
همچو آیینه اگر دست دهد صافی دلجوهر ناطقه شیرازهٔ لب باید کرد
کهنه مشق خط امواج سرابیم همهعینک از آبلهٔ پای طلب باید کرد
اشک اگر شیشه از این دست بهم برچیندمژه را روکش بازار حلب باید کرد
تا شود طبع تو آیینهٔ تحقیق وفاخلق را صیقل زنگار غضب باید کرد
دم صبحی مگر افسون تباشیر دمدشمع ما را همه شب خدمت تب باید کرد
دیده‌ای را که چمن‌پرور دیدار تو نیستبه تماشای‌ گل و لاله ادب باید کرد
آنقدر شیفتهٔ نرگس خمّار توامکه‌ ز خاکم به قدح آب عنب باید کرد
یک تحیر دو جهان در نظرت می‌سوزدآتش از خانهٔ آیینه طلب باید کرد
دل و دانش همه در عشق بتان باید باختخویش را بیدل دیوانه لقب باید کرد