گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۸۹

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ارکرد۱۴ بیت
دل سحرگاهی به‌گلشن یاد آن رخسار کرداشک آن شبنم برگ ‌گل را رخت آتشکار کرد
ناز غفلت می‌کشیم از التفات آن نگاهخواب ما را سایهٔ مژگان او بیدار کرد
قید آگاهی چه مقدار از حقیقت غافلستگرد خود گردیدنم خجلت‌ کش زنار کرد
آه ز آن بی‌پرد رخساری‌که شرم جلوه‌انچشم ما پوشیده یعنی وعده دیدار کرد
عالم بی‌دستگاهی‌ ناله سامان بوده استهر که از پرواز ماند آرایش منقار کرد
یکجهان پست و بلند ‌آفت ‌کمین جهد بودچین دامان هوس را کوتهی هموار کرد
دعوی هستی عدم را انفعال نیستی ستاینکه من یاد توکردم فطرت استغفارکرد
رنج دنیا،فکر عقبا، داغ حرمان‌، درد دلیک نفس هستی به دوشم عالمی را بار کرد
نیست‌ غم بر شمع‌ ما گر یک دو لب خندید صبحگریهٔ ما نیز با ما این ادا بسیار کرد
از سر ما بینوایان سایه تا دارد دپغخانهٔ خورشید را هم چرخ بی ‌دیوار کرد
بی‌تکلف بود هستی لیک فکر بد معاشجامهٔ عریانی ما را گریبان دارکرد
دردسر کم بود تا تدبیر صندل محو بودصنعت بالین و بستر خلق را بیمارکرد
آبیار مزرع اخلاق اگر باشد وفاقجای گندم آدمیت می‌توان انبارکرد
سرکشید امروز بیدل از بنای اعتبارآنقدر پستی ‌که نتوان از دنائت عار کرد