غزل شمارهٔ ۱۰۸۴
وحشتِ ما را تعلق رام نتوانست کردبادهٔ ما هیچکس در جام نتوانست کرد
در عدم هم قسمت خاکم همان آوارگیستمرگ، آغاز مرا انجام نتوانست کرد
رحم کن بر حال محرومی که مانند سپندسوخت اما نالهای پیغام نتوانست کرد
بینشانم لیک بالی از زبانها میزنمای خوش آن عنقا که ساز نام نتوانست کرد
آرزو خون شد ز استغنای معشوقان مپرسمن دعاها کردم او دشنام نتوانست کرد
در جنون بگذشت عمر زلف و آن چشم سیاهیک علاج از روغن بادام نتوانست کرد
عمرها پر زد نفس اما به الفتگاه دلمرغ ما پرواز جز در دام نتوانست کرد
باد صبحی داشت طوف دامنت اما چه سودگرد ما را جامهٔ احرام نتوانست کرد
نشئه خواهی آب کن دل را که اینجا هیچکسبی گدازِ شیشه مِی در جام نتوانست کرد
در جنونزاری که ما حسرتکمین راحتیمآسمان هم یک نفس آرام نتوانست کرد
گر دلت صاف است از مکروهی دنیا چه باکقبح شخص آیینه را بدنام نتوانست کرد
آب زد بیدل به راهش عمرها چشم ترمآن ستمگر یک نگه انعام نتوانست کرد