غزل شمارهٔ ۱۰۸۳
دل به زلف یار هم آرام نتوانستکرداین مسافر منزلی در شام نتوانست کرد
جوش خط با آن فسون دستگاه دلبریوحشی حسن بتان را رام نتوانست کرد
با همه شوری که وقف پستهٔ خندان اوسترفع تلخی های آن بادام نتوانست کرد
همچو من از سرنگونی طالعی دارد حبابکز خم دریا میی در جام نتوانستکرد
نیست در بحر محبت جز دل بیتاب منماهییکز فلس فرق دام نتوانست کرد
مشت خاک من هواپرورد جولان تو بودپایمالش گردش ایام نتوانست کرد
چرخ گو مفریب از جا هم که سعی باغبانپختگیهای ثمر را خام نتوانستکرد
همچو شبنم زین گلستان فسکه وحشت میکشمآب در آیینهام آرام نتوانستکرد
موج گوهر با همه خشکی نشد محتاج آبطبع استغنا نظر ابرام نتوانستکرد
نالهها در دل فسرد اما نبست احرام لبگرد این کاشانه سیر بام نتوانست کرد
اخگر ما شور خاکستر دماند از سوختناین نگین شد خاک و ترک نام نتوانست کرد
سوخت بیدل غافل از خود شعلهٔ تصویر مایک شرر برق نگاهی وام نتوانستکرد