گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۷۷

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: رممیگذرد۱۵ بیت
باکه‌گویم چه قیامت به سرم می‌گذردکه نفس نازده هر شب سحرم می‌گذرد
درد اندوه خوش است از طرب بیکاریحیف دستی‌که ز دل برکمرم می‌گذرد
خاک ‌گل می‌کنم ‌و می‌روم از خویش چو اشکعرق شرم زپا پیشترم می‌گذرد
ترک سعی طلب ز شمع نمی‌آید راستپای رفتارم اگر نیست سرم می‌گذرد
گرد کم فرصتی کاغذ آتش زده‌امهر نفس قافله‌واری شررم می‌گذرد
نامه‌ها در بغل از شهرت عنقا دارمقاصد من همه جا بیخبرم می‌گذرد
ذوق راحت چقدر راهزن آگاهی‌ستعمر در خواب ز بالین پرم می‌گذرد
دل چو سنگ آب شود تا نفسم پیش آیدزندگی منتظر شیشه‌ گرم می‌گذرد
چشم بربند، تلاش دگرت لازم نیستلغزش یک مژه از دیر و حرم می‌گذرد
خاک هر درکه به افسون طمع می‌بوسمآب می‌گردد و آبش ز سرم می‌گذرد
مرکز ساز حلاوت گره خاموشی‌ستگر نفس می‌زنم از نی‌شکرم می‌گذرد
آمد و رفت نفس مغتنم راحت ‌گیرزندگی‌کو اگر این‌گرد ز رم می‌گذرد
ستمی نیست چو ایثار به بنیاد خسیسمی‌ درّد پوست چو ماهی ز درم می‌گذرد
نیستم قابل یک‌ گام در این دشت چو عمرلیک چندانکه ز خود می‌گذرم می‌گذرد
راه در پردهٔ تحقیق ندارم بیدلعمر چون حلقه به بیرون درم می‌گذرد