غزل شمارهٔ ۱۰۷۶
ز ساز جسم هزار انفعال میگذردچو رشحهای که ز ظرف سفال میگذرد
دمیدن همه زبن خاکدانگل خواریستبهار آبلهها پایمال میگذرد
غبار شیشهٔ ساعت به وهم میکوبدبهوش باشکه این ماه و سال میگذرد
تلاش نقص وکمال جهان گروتازیستهلالش از مه و ماه از هلال میگذرد
به هرکه مینگرم طالب دوام بقاستمدار خلق به فکر محال میگذرد
دلی که صاف شود از غبار وهم کجاستز هر یک آینه چندین مثال می گذرد
طلب چه سحرکند تا بهکوی یار رسمنفس هم از لب ما سینه مال میگذرد
شبم به صفحه نگاهش زد آتشیکه هنوزشرر به چشمک ناز غزال میگذرد
تلاش نالهٔ جانکاه تاکی ای بلبلزمان عافیتت زبر بال میگذرد
دو روزه فرصت وهمی که زندگی نام استگر از هوس گذری بیملال میگذرد
غبار قافلهٔ دوش بوده است امروزوصال رفته و اکنون خیال میگذرد
حق ادای رموز از قلم طلب بیدلکه حرف دل به زبانهای لال میگذرد