غزل شمارهٔ ۱۰۷۸
تا لبش در نظرم میگذردآبگشتن ز سرم میگذرد
فصل گل منفعلم باید ساختابر بی چشم ترم میگذرد
زین گذرگه به کجا دل بندمهرچه را مینگرم میگذرد
در بغل نامهٔ عتقا دارمخبرم بیخبرم میگذرد
حلقه شد قامت و محرم نشدمعمر بیرون درم میگذرد
جادهٔ پیسپر تسلیممهر چه آید به سرم میگذرد
ششجهت غلغل صور است اماهمه در گوش کرم میگذرد
مژهای باز نکردم هیهاتپر زدن زیر پرم میگذرد
موج اینبحر نفس راست نکردبه وطن در سفرم میگذرد
هر طرف سایهصفت میگذرمیک شب بیسحرم میگذرد
کاش با یأس توان ساخت چو بیدبیبری هم ز برم میگذرد
دل ندانم به کجا میسوزددود شمعی ز سرم میگذرد
خاکم امروز غبارانگیز استپستی از بام و درم میگذرد
کاروان الم و عیش کجاستمن ز خود میگذرم میگذرد
چند چون شمع نگریم بیدلانجمن از نظرم میگذرد