غزل شمارهٔ ۱۰۵۱
گرشوق به راهت قدمی پیش برآردچون آبله بالیدنم از خویش برآرد
آنجاکه خیال تو دهد عرض تجملتنهاییام از هر دو جهان بیش برآرد
مقبولی و اوضاع مخالف چه خیال استدر دیده خلد گر مژهام نیش برآرد
امروز در بسته به روی همه باز استآیینه مگر حاجت درویش برآرد
از نسخهٔ کیفیت امکان ننوشتندلفظی که کسی حاصل معنیش برآرد
گر شوخی لیلی نشود دام تحیرمجنون مراکیست ادبکیش برآرد
فریاد کزین قلزم وحشت نتوان یافتموجیکه نفس بیغم تشویش برآرد
با برقسواران چهکند سعی غبارمواماندگیی هست اگر پیش برآرد
نومیدی سودازدگان نیز دعاییستامید که آن نوخط ما ریش برآرد
بیدل چمن آرای گریبان خیالیستیارب نشود آنکه سر ازخویش برآرد