غزل شمارهٔ ۱۰۵۰
نقشمکسی از سعی چه فرهنگ برآردنقاش مگر از صدفش رنگ برآرد
عمریست که با کلفت دل میروم از خویشخود را چهقدر آینه با زنگ برآرد
صد شام ابد طی شد و صد صبح ازل رفتتا یاس زخویشم دو سه فرسنگ برآرد
پهلو خور هنگامهٔ صحبت نتوان زیستزبن انجمنمکاش دل تنک برآرد
در رهن خلشهای نفس فرصت هستی استتیرتوکس از دل به چه آهنگ برآرد
تفریح دماغ تو و من درخور وهم استزبن نسخه محال استکسی بنگ برآرد
با دامن اگر عیب تک و تاز نپوشیعجز تو چه خارا از قدم لنگ برآرد
زین بار که من میکشم از کلفت هستیسنگینی نامم ز نگین سنگ برآرد
آیینهٔ او محرمی وصل نداردحیرانی از این بیش که را دنگ برآرد؟
آه این دل مایوس نشاطم نپسندیدکو غنچه که واگردد و گلرنگ برآرد
بیدل، بهکف خاک، قناعت کن و خوش باشتا گرد هوا گیر تو اورنگ برآرد