گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۵۲

وزن: مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فعقافیه: نبرارد۱۴ بیت
گر آن خروش جهان یکتا سری به این انجمن برآردجنونی انشا کند تحیر که عالمی را ز من برآرد
خیال هر چند پر فشاند ز عالم دل برون نراندچه ممکن است این‌که سعی وحشت به غربتم از وطن برآرد
نرست تخمی در این گلستان ‌که نوبهاری نکرد سامانهوای رنگ‌ گلت ز خاکم اگر برآرد چمن برآرد
ندارد از طبع ما فسردن به غیر پرواز پیش بردنکه رنگ عاشق چو پیکر صبح پری به قدر شکن برآرد
ز پهلوی جذبهٔ محبت قوی‌ست امید ناتوانانسزد که چون اشک دلو ما هم ز چاه غم بی‌رسن برآرد
دل ستمدیده عمرها شد ندارد از سوختن رهاییبه لغزش اشک‌کاش خود را چو شمع از این انجمن برآرد
ز خاکسار وفا نبالد غبار هنگامهٔ تعیندلیل صبح قیامت است این که مرد سر از کفن برآرد
به این سر و برگ مغتنم گیر ترک اندیشهٔ فضولیمباد چون بخیه خودنمایی سرت ز دلق کهن برآرد
تجرد اضطرار رنگی ندارد از اعتبار همّتچه حیرت است اینکه حیز خود را ز جرگهٔ مرد و زن برآرد
قدم‌.به آهنگ‌کین فشردن ز عافیت نیست صرفه بردنتفنگ قالب تهی نماید دمی‌که دود از دهن برآرد
دماغ اهل صفا نچیند بساط ‌انداز خودستاییسحر محال است اگر نفس را به دستگاه سخن برآرد
غبار اسباب چند پوشد صفای آیینهٔ تجردکجاست عریانیی‌ که ما را ز خجلت پیرهن برآرد
به آن صفا بیخته‌ست رنگم‌ که مانی ‌کارگاه فطرتقلم به آیینه پاک سازد دمی که تصویر من برآرد
نفس به صد یاس می‌گدازم دگر ز حالم مپرس بیدلچو شمع رحم است بر اسیری‌که مرگش از سوختن برآرد